سینماتوگراف، سوغات قجری
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:22
شکلات تلخ دریانور سینماتوگراف، سوغات قجری در گشوده شد و استاد جمجاه، اعلیحضرت تدریس، سلطان صاحبجزوه، قدرقدرت تخته، قویشوکت نمره و دانشسالار کورس تاریخ سینماتوگراف، با بیست دقیقه تأخیر وارد شد و چند قدم روبهروی من بر صندلی جلوس فرمود. لذا، با احتساب پانزده دقیقه زودتر رسیدن من، میشود گفت سیوپ...
صبح عالی، پرتقالی
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:22
دریانورصبح زودتر از بقیه بیدار شدم، اما در زمان حاضر روز کاری نبود. با اینحال معدهم بنا به عادت هر روز صبح گرسنه بود.یه لیوان فدوکس و آبجوش خوردم و دوباره خوابیدم.سه ساعت بعد با صدای بابا که با تلفن حرف میزد بیدار شدم.ـ ایشالا که خیره... شما از کجا خبر دار شدین؟...با خانوادهی دختر یکی از اقوام ...
موضوع: معمولی بودن
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:22
شکلات تلخ دریانور مسئله: معمولی بودن عصر، حوالی وصال شیرازی، آخرین طبقهی ساختمان.افرادی دور تا دور اتاق نشستهاند و شخص تسهیلگر دقیقاً روبهروی من کنار تخته وایتبرد نشسته است.گفتوگو با معرفی تازهوارد جمع، که من باشم، آغاز میشود:سلام. امیر هستم، مهندس مکانیک و ۳۰ سالمه. به هیچکاری نکردن و گاهی...
آموزش گامبهگام منفجر کردن یک واحد صنعتی با ۸۱ نفر پرسنل
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:22
شکلات تلخ دریانور آموزش گامبهگام منفجر کردن یک واحد صنعتی با ۸۱ نفر پرسنل مسئول نظافت و خدمات کنار انبار متریال ایستاده است. هیچ چیز جالبی در سرتاپایش برای توصیف کردن نیست، جز دمپاییهایی که به پا دارد و خیره شدنش به تجهیزات عجیبوغریب انبار.یکی از چشمهایش را باریک میکند، پکی عمیق به سیگارش میز...
The Lone Ranger
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:22
دریانورتو آینه که نگاه میکنم خبری از اون پسر پر شر و شور نیست. موهای سفید روی شقیقهها به وضوح دیده میشن. انگار همین دیروز بود که مامان برام بیان میداد که من نونهالم و هنوز نوجوان نیستم.تقریبا یک ساله که واقعا و در عمل دارم برای پیدا کردن یه رابطهی خوب تلاش میکنم اما خروجی ناامید کنندهست و فقط...
«هو ۱۱۰»
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:22
دریانورچندصد مرد با صورت تراشیده و سیبیل پرپشت، کتوشلوار و کراوات به تن دارند. وقتی به هم میرسند، مثل مچگیرها دست یکدیگر را میفشارند، دستهای درهم گره شده را تا صورتشان بالا میآورند و سه مرتبه پشت دست یکدیگر را میبوسند. آنسوتر، زنها با چادر گلگلی ایرانی ایستادهاند. از همین فاصله هم عطری که...
تهوع
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 14:40
شکلات تلخ دریانور تهوع آقایی چهل و اندی ساله که به واسطهی یک دوست مشترک شبی را در منزلش سر کردیم.بهتر بود با ماشین میرفتیم اما اصرار کرد که با موتور دنبالمان بیاید و با هم به خانهاش برویم. زیر تابش تیز آفتاب تابستان در یکی از میدانهای شهر با هم دیدار کردیم و سه تایی ترک موتور راه افتادیم.مرد میا...
و اینک صلح
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 14:40
شکلات تلخ دریانور و اینک صلح لنز دوربین روی چهرهی رانندهی بولدوزر تنظیم شده است. حرارت آفتاب تصویر پسزمینه را موج انداخته و عرق از پیشانی مرد جاریست. دستمالی به صورتش میکشد، ولوم موزیک را بالا میبرد و ساختمان پس از ساختمان را روی آنچه از شهر باقی مانده، خراب میکند. لابد آنقدر در این کار تجرب...
یه دیقه صبر کن بیدار شم
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 14:40
شکلات تلخ دریانور یه دیقه صبر کن بیدار شم صبح جمعه، مظنون داستان ما با قیافهای خوابآلود در خیابان قدم میزد که ماشین پلیسی را دید که خیلی آرام مستقیم به سمتش میآمد.نزدیکتر که شد، شیشهی سمت شاگرد پایین آمد: «وایسا، خونتون کجاست؟»مظنون داخل خودرو را نگاهی انداخت. یک گروهبان روی صندلی شاگرد و یک ا...
هنر ترک کردن، هنر ازدست دادن
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 14:40
شکلات تلخ دریانور هنر ترک کردن، هنر ازدست دادن بیهوده تلاش میکنی از دوستی و محبت با او صحبت کنی؛ او بههرحال درکی از این مفاهیم ندارد.از لابلای حرفهایش میشود فهمید چطور کسانی را که روزی همنشینش بودهاند را تا سطح چند برچسب پایین آورده و خیلی زود دلایل کافی برای کنار گذاشتن هرکدامشان پیدا کرده اس...
ببخشید، عمارت آقای چخوف اینجاست؟
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 14:40
شکلات تلخ دریانور ببخشید ، عمارت آقای چخوف اینجاست؟ درهای خروج تماشاخانه باز میشود. چند لحظه بعد، سیل جمعیت حیاط و پیادهروهای اطراف عمارت را پر میکند. با این حال چند کودککار از قبل، درست در مسیر خروج، ایستادهاند.«دخترک، بیا ببینم چی تو بساطت داری.»یکی از دخترها به دنبالش میرود و آدامسی به او می...
کشتههای ما
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 14:40
من ، عروسکی که از دستت افتاد و گم شد اما تو یاد گرفتی بدون من هم ادامه بدی. من ، سازی که کنج خونه خاک خورد و هیچ وقت اونطور که دوست داشت آواز نخوند. من ، نقشی که یک عمر تمرینش کردی اما هرگز اجرا نشد. من هملتی هستم که هنوز منتظرم جانم رو فدا کنم. و من ... عشقی که تمام شد اما تو رو تمام نکرد. ما دوست...
این چاه انتهایی ندارد
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 14:40
دریانوردر اعماق تاریکی، نیمهجان و دورافتاده،آنجا که آسمان میغرد و خاکسترش را بر زمین سوخته میریزد، سایهای گمشده، فرسنگها دور از خانه، به پیش میرود.صدای خرد شدن سپرها و شمشیرها هنوز در سرش میپیچد و غرش طبلها دیوانهاش کرده است. تاجی از تاریکی بر سرش روییده و در صفحهی سپید بیانتها، جز ردی از...
خاطرات مکدّر
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 14:40
دریانورسردی سبزههای تر و تازه روی پوستم، بوی گلهای وحشی توی دنیای کوچیک و قشنگ من. جیرجیرکهای خاکیرنگی که با نزدیک شدن پاهام میپریدن و سرخی زیر شکمشون دیده میشد. تمام دامنهی تپه رو دنبالشون میدویدم و اون بالا، بالای بالا، کنار حصارهای چوبی که درختهای گردو پشتشون تکون میخوردن، وارد مخفیگاه...
جمهوری سوم
-
تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 12:52
نور امیدی از خرد و جسارت بر تن این سرزمین تابیدن گرفته.من فکر میکنم مشکل کشور ما نوع نظام حاکم نیست؛ مشکل، انسانی است که هنوز آزادی را در درون خود بنا نکرده است.آزادی را نمیتوان بخشید، همانطور که نمیتوان شرافت را بخشید. اینها باید در جان آدمی ریشه بدوانند.ما به انسانهایی نیاز داریم که جرئت رؤی...
کودکی برای باران
-
تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 12:52
به صخره ها پنجه میکشد.دریاچه را دار میزند.صفحهای سپید دربرابرشدشت های سرخگون را لگدمال میکند،موها پر از علف، سراپا پرخراش از چنگال شاخهها.دورترین قله را که به زیر کشید زیر لب گفت:امروز هم فاتح من بودم.در خواب دیدم چگونه آسمان تپید و خاکسترش را بر وی بارید.آن پسر درمیان مشتهای آسمان،ایستاده در...
#۳۷۸
-
تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 21:22
آدمایی که تمام امیدشون به تنها بچشونه و اون یه بچه هم به هیچ جایی نمیرسه عمیقاً حس همدردی منو جریحه دار میکنن.مثل پسرعممیا مثلا پسر رئیس ادارمونیا مثل نیما (شایدم نینا) که تقریبا ۳ سال پیش بهم گفت «یه چیزی بهت بگم ---ات نمیریزه؟؟»گفتم میریزه ولی بگوگفت« امیر من ترنسم
#۳۷۹
-
تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 21:22
این ناراحتم میکنه که درست زمانی که همنوعان من به شکلی کاملا قانونی به قتل میرسن میام اینجا و از میلم به ذرت مکزیکی و چیپس فلفلی صحبت میکنم.سعی کردم دوباره عادی زندگی کنم اما این شدنی نیست. روزی که مهسا پاش رو تو تهران گذاشت نمیدونست همه چیز رو تغییر میده. دیگه هیچ چیز نمیتونه عادی بشه، هرگز.حرفهایی ...
#۳۸۰
-
تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 21:22
دوست داشتم امروز زود برگردم خونه یا اصلا سر کار نرم اما رفتم و بازم تا عصر کارم طول کشید. موقع برگشت که سوار سرویس شدم و تکیه دادم انگار یه تیکه خستگی بودم. پیش خودم فکر کردم که چی؟تمام سختی ها، تمام کارایی که کردم ارزششو داشت؟ من اصلا چرا همه ی این راه رو اومدم؟که چی؟یه لحظه همه چیز معنای خودش رو ا...