خرید بک لینک

دریانور

صبح زودتر از بقیه بیدار شدم، اما در زمان حاضر روز کاری نبود. با این‌حال معده‌م بنا به عادت هر روز صبح گرسنه بود.

یه لیوان فدوکس و آب‌جوش خوردم و دوباره خوابیدم.

سه ساعت بعد با صدای بابا که با تلفن حرف می‌زد بیدار شدم.

ـ ایشالا که خیره... شما از کجا خبر دار شدین؟...

با خانواده‌ی دختر یکی از اقوام دور برای من صحبت کرده بود و حالا، یک روز قبل از دیدار، متوجه شده بود اون دختر سه سال از من بزرگ‌تره.

طول و عرض سالن رو شتابان قدم می‌زد و می‌گفت:

ـ بد شد. حالا چی کار کنیم؟

گفتم: «حالا چیکار کنیم؟ مگه الان کاری هم می‌شه کرد؟»

چیزهای دیگه‌ای گفت که متوجه نشدم. گفتم هنوز دقیق بیدار نشدم و ظهر در این مورد صحبت می‌کنیم.

لباس بیرون رو پوشیدم و به سمت کافه‌ی نزدیک خونه راه افتادم. می‌دونستم بعد از یه فنجون قهوه اون‌قدری بیدار می‌شم که بتونم برای جمع کردن این دست گلی که به آب داده بودن فکری کنم.

️️

کافه کنار جوی آب قرار گرفته و دور تا دورش درخت و سبزه‌ست. دختری که زمانی ازش خوشم می‌اومد، گاهی توی این کافه باریستایی می‌کرد. در روز جاری هم خودش اونجا بود. پشت میز نشستم تا بیاد.

-صبح بخیر، چی میل دارین؟

+یه فنجون اسپرسو و زیرسیگاری لطفاً.

ـ باشه. ^^

با لبخندم مشایعتش کردم.

دفترچه‌ی کوچیکی از کیفم درآوردم و سعی کردم هر چیزی که از دیشب به یاد دارم رو بنویسم.

️️

قلم و کاغذ به هم متصل شدن.

داستان پرتقالی که توی یخچال عاشق هندوانه شده بود.

یه روز هندوونه زیپ سویشرت سبزش رو باز کرد، به تیشرت قرمزش اشاره کرد و گفت:

ـ ببین من یه هندوونه‌ی آزادم. تو تاکسیکی، همش می‌خوای منیپولیتم کنی. می‌خوام قل بخورم یه جای دور. می‌خوام ترکت کنم.

و همین کار رو هم کرد.

در یخچال باز موند و پیازی که توی سبد بود، پرتقال غمگین رو دید و سعی کرد دلداریش بده:

+ تو باید با تنهاییت کنار بیای. با خودت حال کن. برو باشگاه، برو سینک ظرفشویی، برو جلسه ی فرهنگی، یکم به پوستت برس. هر روز که بیدار میشی برنامه‌ت باید اینا باشن.

- آخه تو چی می‌دونی پیاز؟ تو یه صیفی‌جاتی.

+ من می‌دونم چه حسی داری، چون خودمم همه‌ی اینا رو پشت سر گذاشتم؛ با سیب‌زمینی‌ای که دو روز توی این سبد با هم بودیم...

- رفت؟

+ اوهوم، از یه سیب‌زمینی جز اینم نمی‌شه انتظار داشت.

-نه بابا... آخه عقد سیب‌زمینی و پیاز رو که تو آسمون نوشتن.

آخرش پرتقال و پیاز با هم رل می‌زنن و یواشکی می‌رن توی سینک.

پرتقال لباس پیاز رو درمیاره و می‌بینه زیر لباسش یه لباس دیگه‌ست. و زیر اون هم یه لباس دیگه، و یه لباس دیگه...

ـ ول کن، ببین من یه پیازم. اون زیر هیچی نیست؛ کلاً لباسم اگه این‌جوری ادامه بدی تموم می‌شم.

و ادامه‌ی ماجرا...

️️

باریستا قهوه رو آورد و دفترچه رو کنار گذاشتم.

دو مرد جوان که از کنار کافه عبور می‌کردن با دقت داخل رو دید زدن. چشمشون که به دختر افتاد مسیرشون رو کج کردن سمت کافه، اومدن داخل و چیزی سفارش دادن.

گرمای بخار قهوه رو روی صورتم حس می‌کردم. وقتش بود روز رو آغاز کنم.

برای در زمان حاضر:

باشگاه، تعیین تکلیف دختر فامیل دور، تهیه میوه و گوشت، استخر، استراحت، حضور توی جلسه‌ی نقدی که بهش دعوت شدم، روتین پوستی و درنهایت خواب باکیفیت از ساعت ده شب.

برچسب: نویسنده: کاوه نیکنام تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:22

صفحه بندی