دریانور
در اعماق تاریکی، نیمهجان و دورافتاده،
آنجا که آسمان میغرد و خاکسترش را بر زمین سوخته میریزد، سایهای گمشده، فرسنگها دور از خانه، به پیش میرود.
صدای خرد شدن سپرها و شمشیرها هنوز در سرش میپیچد و غرش طبلها دیوانهاش کرده است.
تاجی از تاریکی بر سرش روییده و در صفحهی سپید بیانتها، جز ردی از خون چیزی از خود باقی نمیگذارد.
نعش برادرانی که از رویشان گذشته و تلخی خون روی لبهایش نشئهاش کرده؛ قدم به قدم تا عمق تباهی سقوط میکند.
سرما را میشکافد و به پیش میرود، اما چشمان معصوم و چهرهی وحشتزدهات دست از سرش برنمیدارند.
برچسب:
نویسنده: کاوه نیکنام