دریانور
آقایی چهل و اندی ساله که به واسطهی یک دوست مشترک شبی را در منزلش سر کردیم.
بهتر بود با ماشین میرفتیم اما اصرار کرد که با موتور دنبالمان بیاید و با هم به خانهاش برویم. زیر تابش تیز آفتاب تابستان در یکی از میدانهای شهر با هم دیدار کردیم و سه تایی ترک موتور راه افتادیم.
مرد میانسال پشت سر هم حرف میزد و فکش آرام نمیگرفت. موتور قدیمیاش به زحمت، سرنشینان را جلو میبرد. از رودخانهای که فاضلاب شهر به آن میریخت گذشتیم و وارد حاشیهنشین شهر شدیم و جایی همان گوشه و کنار به مقصد رسیدیم.
خانهی کلنگی کوچکی بود که میزبان ما در آن مستاجر بود. از در ورودی حیاط تا دری که مستقیم به سالن باز میشود بیشتر از ۵ قدم فاصله نبود. خانه درواقع اتاق بزرگی بود که با دو پرده ی پارچه ای به سه قسمت یعنی آشپزخانه، سالن و اتاق خواب تقسیم شده بود.
روی دیوار چند مدرک فنیحرفه ای مربوط به شناخت گیاهان دارویی که قاب شده بودند دیده میشد. آنطرف اتاق یک آینهی قدیمی و تختهی وایت بردی که چند عدد روی آن جمع و تفریق شدهبود و زیرش نوشته بود: "خدایا در زمان حاضر خیلی شرمندگی کشیدم. از خودم متنفرم".
لباسهای رنگ و وارنگ سرتاسر اتاق روی زمین پرت شده بود و سینک ظرفشویی تا خرخره پر بود.
دو کاناپه ی قدیمی و یک تخت خواب اثاثیه ی سالن را تشکیل میدادند.
روی تخت نشستم. وقتی از صاحبخانه تشکر کردم، عصبی جواب داد که از تعارف خوشش نمیآید و دستش هم درد نمیکند.
کمی بعد حرفهای بی اتمامش شروع کار شد. خیلی زود بحث را به مسائل جنسی کشید. یک بار در نوجوانی برای فرار از گناه شهوت، آب جوش روی عضو تناسلی اش ریخته و بعد تا مدتها مجبور بوده روزی دوبار بتادین به آن بمالد. عاشق دختری شده که به او نرسیده و برای فرار از این رنج خیلی زود ازدواج کرده و صاحب یک فرزند هم شده است.
با رویای معشوقه ی سابقش کنار زنش میخوابیده و زندگی میکرده. بعد از آنکه همسرش ترکش کرد و مهریهاش را اجرا گذاشت (به قول خودش پولش را بالا کشید و رفت) دخترشان را نزد اقوام به شهرستان فرستاده و خودش تنها در این خانه ساکن شده و لایف استایل نوینی را ابتدا کرده است.
معتقد بود خداوند عضو جنسی را به انسان داده تا از آن استفاده کند بنابراین بعد از سکونت در این خانه حداقل با ۱۰۰ زن روسپی همخوابگی کرده، احتمالا روی همان تختی که من رویش نشسته بودم.
همان لحظه بود که تمام رنگ و بوی این اتاق وارفته برایم تهوع آور شد و اضطرابی ظریف تا عمق وجودم ریشه داد. از روی تخت بلند شدم و خودم را در گوشه ای دیگر از اتاق مشغول کردم.
کمی بعد درمورد دوستدخترش که پارسال فوت شده بود صحبت کرد. راستش من تا الآن دوستدختر فوت شده ندیده بودم.
گالری موبایلش را باز کرد تا عکس آن مرحوم را به ما نشان دهد، اما پوشه ی دوربینش هم پر بود از عکسِ ... خب ظاهرا صاحبخانه ی ما به انواع خاصی از چت کردن هم اشتغال داشته.
هیجان در صدایش مشهود بود. میگفت: حالا فقط میخوام *** بُکُنم. (تاکید روی کاف)
برچسب:
نویسنده: کاوه نیکنام