دریانور
تو آینه که نگاه میکنم خبری از اون پسر پر شر و شور نیست. موهای سفید روی شقیقهها به وضوح دیده میشن.
انگار همین دیروز بود که مامان برام بیان میداد که من نونهالم و هنوز نوجوان نیستم.
تقریبا یک ساله که واقعا و در عمل دارم برای پیدا کردن یه رابطهی خوب تلاش میکنم اما خروجی ناامید کنندهست و فقط من نیستم، اکثر پسرایی که میبینم همین مشکل رو دارن.
برام خیلی جالبه که غالب دخترا اگه پای حرفشون بشینی میگن که به غیر از خودشون همه ی همجنساشون آدمای ناجوریان و فکر میکنن خودشون تافته ی جدا بافته هستن.
همه ی دوستام بدن فقط من خوبم. من من
حالا اگه از خانوم های مسن تر بپرسی میگن که تو زمان اونا اینطوری نبوده و دخترای این نسل داغونن. این حرف رو از دو تا از خانومای همکار، سه تا از عمه هام و از مامانم شنیدم.
خب پس حتما یه چیزی هست که خودشون اینا رو میگن. هوم؟
مخصوصا دخترایی که سنشون از یه حدی بالاتر میره خیلی حالمو بد میکنن، انگار واقعا دارن تلاش میکنن ذره ای عشق و محبت تو خودشون درست کنن اما موفق نمیشن. وقتی باهاشون حرف میزنم پیش خودم میگم اینا قبلنا که هنوز خوشگل بودن یعنی چقدر چسی میومدن؟ خدا میدونه.
البته اینم اشتباهه که بگیم کل نسل تباه شده، درست تر اینه که بگیم درصد تباهی بیشتر شده. ما که نمیخوایم خودمونو گول بزنیم، دور و اطرافمون تک و توک دخترایی که درست و باظرفیت و قابل اتکا هستن رو میبینیم که به نوعی توی رابطه ی متعهدانه ی بلند مدت هستن.
و البته درمورد پسرایی که اصطلاحا "بکن در رو" هستن نوینا حس بهتری دارم. حس می کنم اونا خیلی زود تر به خیلی نتایج رسیدن که چنین روالی در پیش گرفتن.
اما من... چطور بگم؟ ... نمیخوام باقی عمرم رو با چس ناله و حتی بدتر از اون به پای زیبارویانِ خودشیفته هدر بدم.
زمان زیادی ندارم، میخوام تو این چند سال باقی مونده کتاب بخونم، فکر کنم، بنویسم و هر چی از تاب و توان دارم برای سرفرازی کشورم، خانوادهم و رفیقام کنار بذارم. باید تا دیر نشده جهان رو بگردم و بفهممش. برای اینکار به پول نیاز دارم، پول زیاد پس باید روی درآمدم بیشتر تمرکز کنم. باشگاه هم که بحثش جداست، عالیه عالی بزرگترین کشف امسالم بوده.
درکمال احترام باید بگم که این تمام چیزیه که بعد از سی سال زندگی بهش رسیدم.
برچسب:
نویسنده: کاوه نیکنام