دریانور
چندصد مرد با صورت تراشیده و سیبیل پرپشت، کتوشلوار و کراوات به تن دارند. وقتی به هم میرسند، مثل مچگیرها دست یکدیگر را میفشارند، دستهای درهم گره شده را تا صورتشان بالا میآورند و سه مرتبه پشت دست یکدیگر را میبوسند.
آنسوتر، زنها با چادر گلگلی ایرانی ایستادهاند. از همین فاصله هم عطری که زدهاند به مشام میرسد.
از ورودی بخش آقایان که وارد شدیم، هیبتی بزرگ جثه سد راهم شد. کسی که همراهم بود به نشانهی تأیید به او اشاره کرد و گفت: «دوستم طالبه.»
کیفم را تفتیش کرد و راه باز شد.
از سرسرایی که به صحن اصلی منتهی میشود عبور کردیم. سرتاسر صحن مردان در صفهایی منظم پشت هم چهارزانو نشستهاند، دستهایشان روی زانوهایشان است و سر به پایین، چشمهایشان را بستهاند. سکوتی عمیق سرتاسر تکیه را فراگرفته.
مدتی به همان حال نشستم. پاهایم که درد گرفت، راحتتر نشستم. آسودگی عمیقی وجودم را فراگرفت، اما بلافاصله شخص بغلدستی تذکر داد: «اینجوری نشستن قباحت داره.»
ناراحت شدم، اما دوباره چهارزانو نشستم.
ناگهان همهمهای در جمعیت افتاد. شخص همراهم گفت: «جناب شیخ اومدن.»
همه بلند شدند و به سمت ورودی صحن حرکت کردند. پیرمردی با عبا، اما بدون عمامه، وارد شد و به سمت محراب اصلی حرکت کرد. حضار با سرعت خودشان را به او میرساندند و با دستی روی سینه سلام میکردند.
شیخ بر جایگاه خود نشست و حضار در صفی طولانی در برابر او قرار گرفتند؛ بعضی با دست خالی، بعضی با شاخهای گل و چیزهای دیگر. به نوبت در کنار او مینشستند و چیزهایی در گوشش زمزمه میکردند و شیخ نیز چیزی در گوششان میگفت. در نهایت، به رسم همیشگی، دست یکدیگر را میبوسیدند و شخص سالک با دستی بر سینه، عقبعقب از او دور میشد و نوبت نفر بعدی میشد.
سالکی موسفید در کنار شیخ ایستاد و با صدایی خستگیناپذیر آواز را ابتدا کرد.
جمعیت با صدایی یکدست فریاد زدند: «هو»
در خود فرو رفتم.
برچسب:
نویسنده: کاوه نیکنام