دریانور
عصر، حوالی وصال شیرازی، آخرین طبقهی ساختمان.
افرادی دور تا دور اتاق نشستهاند و شخص تسهیلگر دقیقاً روبهروی من کنار تخته وایتبرد نشسته است.
گفتوگو با معرفی تازهوارد جمع، که من باشم، آغاز میشود:
سلام. امیر هستم، مهندس مکانیک و ۳۰ سالمه. به هیچکاری نکردن و گاهی هم نوشتن علاقهمندم.
عدهای سرشان را تکان میدهند و عدهای سلام میکنند. بهزودی تسهیلگر بحث اصلی را شروع کار میکند:
ـ خب وقتی حرف از معمولی بودن میشه چه حسی بهتون دست میده؟ بگین.
حضار بهترتیب جواب میدهند: حس سطح پایین بودن، ضعیف بودن، اهمالکاری، عرف جامعه بودن، حتی کسی گفت طرد شدن.
نوبت که به من رسید، نفس در سینهام حبس شد. بههرحال نباید فراموش کرد که گاهی صادق بودن خطرناکترین اشتباه ممکن است. بااینحال آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
ـ حس آرامش.
دور تا دور اتاق چهرهها درهم کشیده شد.
ـ خب پس شما میخواید یه آدم معمولی باشید آقا. پس چرا باید کسی استخدامتون کنه؟ چطور میخواید تو جمع عزیزانتون باقی بمونید؟
گفتم:
ـ اگه برای باقی موندن تو اون جمع باید تلاش کنید، پس اون جمع، جمع عزیزاتون نیست.
همهمهای در میگیرد. خانمی بلند شد و با دلیل و مدرک برای همه بیان داد که چرا من اشتباه میگویم.
به همین دلیل است که در جلسات نقد و اصطلاحاً روشنفکری حاضر نمیشوم. نه فقط به این دلیل که معروف است روشنفکران، که بهندرت آدمهای خوشایندی هستند، بهسختی میتوانند یکدیگر را دوست داشته باشند. مسئله این است که در این جلسات همیشه احساس میکنم مرتکب جرم یا جنایتی شدهام.
در نهایت از پاسخ همیشگی خودم رونمایی کردم:
چی بگم والا!
برچسب:
نویسنده: کاوه نیکنام