خرید بک لینک

شکلات تلخ

دریانور

یه دیقه صبر کن بیدار شم

صبح جمعه، مظنون داستان ما با قیافه‌ای خواب‌آلود در خیابان قدم می‌زد که ماشین پلیسی را دید که خیلی آرام مستقیم به سمتش می‌آمد.
نزدیک‌تر که شد، شیشه‌ی سمت شاگرد پایین آمد: «وایسا، خونتون کجاست؟»
مظنون داخل خودرو را نگاهی انداخت. یک گروهبان روی صندلی شاگرد و یک استوار ( با اینکه درجه‌ی بالاتری داشت ) پشت فرمان. صندلی‌های جلو و عقب با صفحه‌ای مشبک و مشکی از هم جدا شده بودند؛ پشت حصار، مرد جوانی بود که تمام مدت به بطری مات با آرم JOJO کنار پای گروهبان خیره شده بود.
مظنون: همین دور و ورا.

گروهبان: شغلت چیه؟

مظنون: کارمندم.

گروهبان: کیفتو بده.
مظنون کیف چرمی بندداری را از شانه‌اش درآورد. زیپ کیف باز شد.
مظنون: سرکار من ورزشکارما.

گروهبان: عضله‌ای نمی‌بینم.

مظنون: داداش...
استوار خندید.
یک قلم، یک دفترچه، بعد گوشی موبایل از کیف بیرون آمد.
مظنون: سرکار ما دوسال باهم همکار بودیم.

استوار: چرا دوسال؟

مظنون: چون من وظیفه بودم.

استوار: وظیفه که همکار نیست.
گروهبان بطری‌ای کوچک با مایعی بی‌رنگ را فاتحانه از کیف درآورد و جلوی چشم مظنون تکان داد.
مظنون: شاید بهتر باشه فرار کنم...
گروهبان به سرعت در بطری را باز کرد، جلوی دماغش گرفت.
آب بود :/

شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵ | 22:51 | Am | 
لینک های مهم
خانه
پروفایل

برچسب: نویسنده: کاوه نیکنام تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:40

صفحه بندی